نوشته شده بوسیله تبسم
20. بهمن 1388 01:36
اغلب اوقات بخند و عشق بورز
احترام مردم خردمند و مهر کودکان را از آن خود کن
انتقاد افراد درست و صادق را بپذیر
خیانت دوستان دروغی را تحمل کن
زیبایی را تحسین کن
خوبیهای دیگران را پیدا کن
برای بهتر کردن دنیا، تلاش بی دریغ داشته باش
با تربیت یک فرزند سالم
یا رسیدگی به باغچه
با کمک به بهبود وضعیت اجتماعی
با شور و شوق بازی کن و بخند
با سرور و شادمانی آواز بخوان
قدر نعمت تنفس راحت را بدان
چون تو زنده ای
و این کسب موفقیت است.
“رالف والدو امرسون”
نوشته شده بوسیله تبسم
17. بهمن 1388 21:57
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تاکنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله وشیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانهای افتادهام در دام دوست
سر زمستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خوردازجام دوست
بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او میسوز و بی درمان بساز
زآنکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست
نوشته شده بوسیله تبسم
16. بهمن 1388 15:01
خدایا شکرت…
داداشم برای اولین بار اردوی دور از خونه رفت و یه شب رو دور از خانواده بود. رفته بودن آمل. خدا رو شکر که سالم و سلامت برگشتن و کم کم باید قبول کنم داداش کوچولوی من بزرگ شده. الهی فداش بشم یک سوغاتی هایی هم آورده دقیق مَچ ِ هر کدووم ما. برای من مثلا نبات زعفرونی آورده و من الان :دی هستم!
نوشته شده بوسیله تبسم
14. بهمن 1388 23:51
خدایا، خدایا، خدایا، آخ خدایا
تو واقعا محشری اینقد خوبی که نمی تونم وقتی می خندم جلوی اشکها رو هم بگیرم. تو خیلی با من خوبی تو خیلی مهربونی…ممنونم که منو حس می کنی، ممنونم که منو درک می کنی، ممنونم که بهم می گی که هستی و من تنها نیستم
نمی دونم چطور می تونم جبران کنم یا سپاسگزار باشم…
و اما: الان دلم خیلی یهو گرفت و کلا امشب از رفتارهای خودم زیاد راضی نبودم، یه سری دلتنگی ها هم مزید بر علت شدن و همچین بگی نگی احساس دلتنگی داشتم بعد خدا چی کار کرد:
1. اولا یهو دیدم یکی پی ام داده همون متنی بود که پست قبلی نوشتم یعنی خندوند و حالمو عوض کرد
2. این وقت شب که سابقه نداشته دختر داییم بهم اس ام اس داده :
“صبر داشته باش، انتظار همیشگی نیست”
3. و اینم آخریش که تا 3 نشه … یه بوس از خدا :
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافریست رنجیدن
* اگر الان به من حسودیتون شه بهتون حق می دم :دی
نوشته شده بوسیله تبسم
14. بهمن 1388 23:13
معلم انشاء به بچه ها میگه موضوع انشاء این دفعه اینه که: اگر مدیرعامل بودید چه میکردید؟ بعد میبینه همه تند و تند و با هیجان شروع کردند به نوشتن بجز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می کنه! معلم ازش میپرسه: چرا تو هیچی نمینویسی؟ بچه میگه: منتظرم تا منشی ام بیاد!!
نوشته شده بوسیله تبسم
13. بهمن 1388 22:22
می دونی الان دلم چی می خواد؟ اینکه واقعا و واقعا در عمل مخلصت باشم، خالص باشم برات، عاشقت باشم. چقدر من بد می کنم با خودم و در مقابل تو…
امروز که دوباره راجع به رنج مادر جوونی که بیماری لاعلاج بچه ش رو می بینه و کاری ازش برنمی آد، وقتی می بینه پسرش به جای اینکه توی کوچه ها بدو و بازی کنه کم کم اعضای حرکتیش رو از دست می ده و هیچ درمانی هم برای بیماریش هنوز در کل دنیا پیدا نشده…از خودم خجالت می کشم که به خاطر چه چیزهای ناراحت می شم و شاکی ازت… فکر نمی کنم هیچوقت حکمت این ابتلاهات رو درک کنم اما بی شک برای همه ی ما حرفی درش هست…
چی کار کنم که راضی شی شفاش رو بدی؟ خدایا این یه دونه بچه رو بهشون ببخش و مشیت و صلاحت رو بر این قرار بده. می دونم نباید توی کارهات دخالت کرد چون چیزهایی هست که تو می دونی و ما نمی دونیم. اما من خودم به شخصه ظرفیتم کمه ، دیدن یه بچه توی این وضع که باید ساعت های مدرسه رو روی نیمکتش بشینه ندارم…منو ببخش که اینقد ضعیفم…معذرت می خوام که اینقد کوچیکم که نمی تونم حداقل یه ذره درکت کنم …
سوره ی فاتحه
نوشته شده بوسیله تبسم
13. بهمن 1388 01:48
خدا چقدر بلایی آخه تو؟
همین خیلی دوست داشتنیت می کنه. می دونی فراز و نشیبی که جلوی پای آدم می ذاری..روشهای امتحانت، اونجوری که می پیچونی و فهمیدن حقیقت سخت می شه…و اونجوری که راه رو نشون می دی و هدایت می کنی…
تو محشری. یعنی من یکی همین طور الان دهانم باز مونده..مبهوت توام فقط…
اصلا دست نمی کشی و کوتاه نمی آی نه از من ِ نوعی و نه از برنامه هات و آزمایشاتت…عجب بابا دمت گرم.
حالم بهتره اما رضایتم از خودم نه، ولی حداقلش خیلی چیزها فهمیدم. با اینکه بهاش سنگین بوده. امیدوارم راهش رو پیدا کنم که تو ببخشیم. راه عذرخواهی. پیدا می کنم شک ندارم مثل تو :دی
نوشته شده بوسیله تبسم
13. بهمن 1388 00:21
می دونی یهو چه حسی دارم؟ نمی دونم اسمش چیه..غصه؟ دلتنگی؟ نارضایتی؟ درگیری؟ یا چی؟
وقتی شده که حس کنی دلت دیگه توی سینه جاش نمی شه، هی به گلوت فشار می آره، هی می خواد سینه رو بِدَره، هی سعی می گنی جلوش رو بگیری و نتیجه ش می شه خیسی چشم ها از فشار رهایی خواه ای که داره…
حسم الان اینجوری…اگه نذاری چشات خیس شه، مثل الان من ، سعی می کنه خفت کنه…پس بذار خودش جاری شه و شبک و آرووم… مثل آب روی آتیش…
همش دوست داری نفس عمیق بگشی با تمام وجودت بدیش بیرون…
خدایا خیلی دوستت دارم خیلی زیاد. ممنونتم
و اما: یه فرشته ی خدا حرف زیبایی زد :
من سعی میکنم جایی دونه بکارم که اگر آب نیست که اگر هیچ گیاهی اون اطراف نیست
میدونم خاک خوبی داره.میدونم اگه شرکت آب لوله نکشیده ولی خدایی هست که به این خاک خواهد بارانید
// برای خاطر تو.
نوشته شده بوسیله تبسم
11. بهمن 1388 21:44
1. بابایی شاگرد برای آزمون ورودی تیزهوشان دوره ی ابتدایی به راهنمایی دارن. امروز یه سری سوال دادن براشون تایپ کنیم که یه آزمون بگیرن از شاگرداشون. این سوالا شده سرگرمی ما :دی. امروز یه سوالی بود که…بذار اول سوالو بگم:
“یک مثلث با دو خط بکشید”
اولش که دقت نمی کنی و فکر می کنی چون سوال تیزهوشانه پس حتما سخته و ال و بله بی خود خودتو می پیچونی در حالیکه کافیه فقط سوال رو با ذهن باز و درست بخونی همین. فقط کافیه کاری که سوال گفته انجام بدی و یک مثلث به همراه دو تا خط راست بکشی . به همین سادگی. و این امروز باعث شد فکر کنم توی زندگیمون چقدر پیش می آد که دور خودمون بی جهت می چرخیم و دنبال جوابی می گردیم که توی خود سواله؟! فقط کافیه ذهنت به روی مسایل باز باشه و انوقت می بینی که جواب خودش، خودشو نشونت می ده :)
2. فیلمی که دیشب داشت می داد و یه فرشته مرگ اومده بود که جوون یارو رو بگیره باعث شد این سوالو بپرسم از خودم که دوست دارم فرشته ی مرگ من چه شکلی باشه؟ اینو شنیدم که نحوه ی جون دادن آدم و شمایل فرشته ی مرگش ارتباط مستقیم با نوع رفتار و ایمان هر آدمی داره. نمی دونم چقدر آدم خوبی بودم که انتظار یه فرشته ی زیبا و آرووم رو داشته باشم اما آرزو داشتن که ضرر نداره هان؟
من دوست دارم فرشته ی مرگم یه خانم سن و سال دار با ردای سفید باشه. نمی دونم چرا اما حس می کنم آرامش بیشتری همراهشه. یا شبیه دامبلدور توی فیلم هری پاتر!!! خیلی چهره ی آرووم و در عین حال پر ابهتی ه. اون جوری با اون همه آرامش و سپیدی حس می کنم می تونم خودم رو پرت کنم توی بغلش و باهاش برم… هرچند امروز حس می کردم اگر بمیرم خیلی دلتنگ می شم و احساس دلتنگی خیلی شدید و عجیبی داشتم، حسی که بخوای گریه کنی تا شاید سبک شی، دیوونه کننده بود پس تصمیم گرفتم رها باشم به هر حال وقتی پیش بیاد خودشم پیش می ره و نیازی به نگرانی من نیست. من فعلا حال رو دارم:)
شما دوست دارین فرشته ی مرگ تون چه شکلی باشه؟! (دور از جون و اینا…:دی)
نوشته شده بوسیله تبسم
9. بهمن 1388 12:41
آخیش ، این روزها علی رغم اینکه خیلی کارهای عقب مونده دارم و باید انجام بدم در راستای آموزشم البته، اما خیلی بهترم. می خوام یه مدت هی نزنم توی سرم. کلی کتاب دارم که یکیشو خوندم و بقیه هم در جریانه. خیلی لذت بخش و آرامش بخشه برای من. همیشه بوده. یه مدت دور شده بودم و مثل قبل نمی خوندم الان دوباره دارم برمی گردم و این خیلی کمک بزرگیه به من.
خلاصه همونطور که همیشه گفتم خوبی زندگیه اینه که جاریه :) بخند رفیق!