نوشته شده بوسیله تبسم
30. شهریور 1388 23:23
معجزه کن، معجزه کن ... ورنه میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده است؟!
(شاملو)
تولدت مبارک 


، این تولدم واقعا تبریک داره. خدایا بهت تبریک می گم و ازت ممنونم که به من اجازه دادی که باشم.شکرت. دوستت دارم. برای تولدم چی بهم می دی؟! جز اونایی که دادی، اونا عیدی بودن :دی به من چه وقتی اینقدر بزرگی چرا نخوام ازت؟! حدس نمی زنم بذار غافلگیرم کنی. بوس
نوشته شده بوسیله تبسم
28. شهریور 1388 20:40
این ماه رمضون هم به روزهای آخرش رسید، این مهمونی هم تموم شد. واقعا خدا میزبان بی نظیریه. امسال خیلی خوب از من پذیرایی کرد و من اما زیاد مهمون خوبی نبودم با این وجود خیلی بدهکارش شدم خیلی. از هر طرف و هر زاویه بهش نگاه کنی بدهکارش شدم. یه ماه رمضون بود اما به اندازه ی بیش از یه سال برکت و خوبی و رشد داشت.شگفت انگیزه. همیشه شگفتیش منو مبهوت می کنه و البته امیدوار
امیدوارم به زودی و کم کم بدهی هام رو پرداخت کنم. خدایا شکرت خیلی خیلی شکرت. سپاسگزارم.
واقعا عید فطر یه عیده بزرگه. به همه تبریک می گم و آرزو می کنم بهترین روزها رو در آغوش خدا داشته باشین. و البته امیدوارم همه تون هم به خدا بدهکار شده باشین هم ازش طلبکار :دی
نوشته شده بوسیله تبسم
27. شهریور 1388 17:27
“ آخر این جاده کجاست؟ عبوره یا رسیدنه // میون این فاصله ها بودن تو غنیمته ” *
1. برای من آخر جاده عبور بود، عبور داشت، گذر به یه جاده دیگه… آخر این جاده برای من عبوره هنوز عبوره…
2. بودن تو و فرشته هات همیشه غنیمت که چه عرض کنم، موهبت بوده.
3. چرخه های زندگی ها انگار مدام تکرار می شن. شاید به نظر برسه همه ی ما یه جور جدیدی اتفاقات و رفتارها رو تجربه می کنیم، زندگی می کنیم اما اگر بگردیم نمونه های خیلی مشابه زیادن. آدمهای زیادی که در شرایط مشابه مثل ما رفتار کردن و آدمهای مشابه زیادی که مثل ما رفتار نکردن. اما جالبه که هنوز در پیچیدگی روحمون موندیم. خدا واقعا شگفت انگیزه. همین وبلاگ ها رو که می خونی، روزنامه ها و کتابها، حرف زدن و برخورد با آدمها…و در نهایت این همه تشابه جالبه که متوجه می شی آدمها فکر می کنن مشابه نیستن.(در اینکه آدمها متفاوتن شکی نیست، منظورم چیز دیگه ای، اتفاقاتی که روتین و غیر روتین می افته بیشتر مد نظرمه.)
4. بخند رفیق و بذار هر کی، هر جور راحته همون جور راحت باشه وقتی خیلی چیزها رو نگاه می کنن و نمی بینن. قبلا هم گفتم همیشه چیزها،اتفاقات،رفتارهاو… اونجوری که به نظر می رسن نیستن.
5. شکرت با مرامه باحال.ماچ!
و اما: * ظاهرا یکی از شعرهایی که شادمهر خونده.
نوشته شده بوسیله تبسم
25. شهریور 1388 18:59
فاطی آبجی، دختر دایی م از موقع تصادفش صحبت می کرد و می گفت اون لحظه یعنی از وقتی تصادف داره اتفاق می افته تا بعدش آدم هیچی حس نمی کنه، انگار حتی یادش هم نمی آد بعد یهو به خودش می آد، می گفت مثلا ما یکی رو می بینیم تصادف کرده و زخمی شده یا فوت کرده می گیم آخیش بیچاره چه دردی کشید در حالیکه اون اصلا هیچی حس نکرده، میگه تصادف از بهترین مرگ هاست به خاطر همین آرووم مردنش البته اگر سریع مردن داشته باشه، می گه انگار خدا یه نیرویی گذاشته ، می گفت نمی دونم فرشته ست یا چیه اما توی دنیا یه چیزی هست برای اون مواقع، می گفت دیگه خدا اینجوریم نیست که بزاره بندش اونطوری درد بکشه…حرفش جالب بود
و این روزا ، هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم از اعتماد کردن به تو آدم ضرر نمی کنه، با خودم می گم نگران نباش و نترس هر چی هم بشه حتی اگر به ظاهر بدترین و غیر قابل تحملترین اتفاق باشه خدا کنارت هست و قدرت تحمل رو بهت می ده، حتی اگر خم شی و یا بشکنی کمکت می کنه برگردی و ادامه بدی…
بازم می گم اینکه همیشه و در هر حالی زندگی جاریه، امید عظیمیه برای من.
می دونی که منم از آینده گاهی می ترسم، گاهی نگران می شم، ناامید و امیدوار می شم، سست و مصمم می شم اما خیلی گذراست چون تو خیلی بزرگی و مهربونی. حتی وقتایی که از دست من عصبانی می شی بازم مهربونی.می شه تا یه مدت بهم ضدحال نزنی لطفا؟ تنهامم نذار، ÷یشم بمون و بذار با هم بخندیم، بذار یه کم دیگه محکم شم بعد شروع کن اگر خواستی. من که می دونم تو هیچ وقت دست بردار نیستی بذار لااقل یک مرخصی ازت بگیرم. :دی
خیلی دوستت دارم،تو با فرشته هایی که برام فرستادی و رحم و رحمت و رحمانیتت کمکم کردی زودتر از اونی که تصور می کردم بلند شم، ترمیم شم.
خدایا خیلی ازت ممنونم . این روزا عجیب حالم خوبه، حاله روحیم، جسمی زیاد تعریفی نیست اما خیالی م نیست.در شگفتم از تو کارهات ، همین جور در حیرتم.
و می گم دمت گرم، باحال شکرت.
نوشته شده بوسیله تبسم
23. شهریور 1388 22:32
می دونی دلم خیلی گرفته، نمی دونم چرا، اما تو حتما می دونی… چم شده باز باز و باز ، می دونی با خودم می گم زندگی می گذره یه کم طاقت بیاری اینم می پره از سرت. از آخرین شب قدر اینجوریم، کی بود؟ زمان در حالی که انگار برام ایستاده تند می گذره، عجیبه، گیج شدم، از امروز به زحمت دارم جلوی اشکام رو می گیرم که اصلا وقت شناس و مکان شناس نیستن…آخ خدایا شکرت
مثل پرنده ای باش که بر روی شاخه ی سست آواز می خواند، شاخه می لرزد اما پرنده همچنان می خواند چون اطمینان دارد که پرواز را می داند
دلم می خواد مثل این پرنده هه باشم و وقتی تو هستی باید باشم. بارون اومد دم افطاری، با خودم گفتم بفرما خانوم اینم خدا که اومده نازت کنه دیگه چی می خوای؟ فکر کنم بازم دعوا لازم شدم.
بخند رفیق، بخند به خاطر من و دعام کن.
نوشته شده بوسیله تبسم
22. شهریور 1388 23:49
سلام
شرمنده م خیلی، می دونی خودت
ممنونم
خیلی زیاد ممنونم
بمون با من
مراقبم باش
سعی کن دوستم داشته باشی
دوستت دارم
و همونایی که خودتم می دونی لطفا
و اما: به سمت طلوع آفتاب هم نگاه کن هر چقدر غروب زیبا و خلسه آور باشه
نوشته شده بوسیله تبسم
20. شهریور 1388 21:09
چیزها همیشه اون طور که به نظر می آن و گفته می شن نیستن.
گاهی وقتها پیش می آد که خدا اونقدر دوستت داشته باشه که اگر لازم شد یه راه برات باز کنه که بنیان یه باور یا یه اعتقاد بنیادیت رو بازبینی کنی و حتی اگر نیاز بود تغییر بدی. و همیشه این سخت بوده و اساسی که یه اعتقاد تغییر کنه چون راحت بدست نمی آد که راحت زیر سوال بره و تغییر کنه. برای همین من معتقدم شانس زیادی می خواد که حتی متوجه بشی که باید بازنگری کنی چه برسه به اینکه واقعا هم این کارو بکنی.
دلم می خواست دوستش داشته باشم،دلم می خواست حرفاشو باور کنم، دلم می خواست بهش اعتماد کنم، پیرمرد دوست داشتنی ای به نظرم می اومد اما می ترسم و به شدت نقیض می بینم.
کسانی که بزرگن مسئولترن، یعنی هر چی بزرگتر باشی بیشتر زیر ذره بینی و این بهای خوب بودنه به نوعی، بهای توجه ی بیشتر خدا حتی.پس انتظار بیشتری هم هست. وقتی یکی رو باور می کنی، وقتی تکیه می کنی …وقتی لرزه رو در بنای محکمی که فکر می کردی محکمه، نه! باور داشتی باور داشتی که محکمه حس می کنی انگار دلت می لرزه و می گی خدایا داره چی می شه؟ چه خبره؟ این لرزه خیلی خیلی اساسیه و دلیلش رو خدا ، خود خدا می دونه و بی شک روزی خود آدم هم می فهمه.
در مقابل خیلی چیزهایی که مهم هستن چیزهای مهم تر هم هستن. شرایط و موقعیت آدم خیلی چیزها رو متفاوت می کنه.
اینکه شاید علی (ع) برای خرج از بیت المال به نزدیکانش سخت گیرتر می شه، اینکه در بازی و وقت گذاشتن با بچه ی یتیم وقت بیشتری می ذاره، اینکه زیر آفتاب در هر شرایطی بیل می زنه،اینکه حتی می گه شیری که به من می دین آیا قبلش به ضارب من دادین؟! اینکه نمی گه چون من از این دنیا می رم پس قاتل من هم باید حتما طوری زده بشه که بمیره و می گه به همون اندازه ، کسی که وقتی همسرش، یادگار و امانت پیامبرش توی آغوشش می میره شمشیر نمی کشه برای انتقام اما صبوره چون به مسئولیتی که داره فکر می کنه ، به تعهدی که داره، به مملکت و مردمی که نباید فدای خواسته ی خودش بکنه. اینه که مسئولیت سخته خیلی سخته. . یا نباید بپذیری یا پذیرفتی باید خودت رو فراموش کنی نباید مثل معاویه رفتار کنی و فکر کنی بر حقی.
فاصله بین سقوط و عروج نازکتر از موی نازک سر یه نوزاده.
خدایا همه ی ما رو به راه راست هدایت کن. خدایا نذار کارهای خوبمون رو با تلنگری بر باد بدیم. خدایا دوستدارانت رو تنها رها نکن. نذار دنیای فریبکار فانی خلوصها و تلاش ها رو نابود کنه. تا وقت هست نذار. لطفا. تو بزرگتر از همه ی اینایی.خدایا به همه ی ما رحم کن.می دونی به چی امید دارم به اینکه من اشتباه کرده باشم اگر من اشتباه کرده باشم یه بنده ی کوچیکم که مسئولیتش به اندازه ی خودشه، خود کوچیکش.هر جوری نگاه می کنم می بینم تو بعیده همچین روشی و رفتاری رو بخوای اما امیدوارم ، صادقانه امیدوارم بد متوجه شده باشم و اشتباه کرده باشم.
و اما : هنگامیکه دشمنت در حال اشتباه کردن است،در کارش وقفه نینداز.
(ناپلئون بنا پارت)
نوشته شده بوسیله تبسم
19. شهریور 1388 22:51
غروبی داشتم سریع گوجه خورد می کردم از این گوجه کوچولوها یهو این دونه هاش و آبش پاشید روی لباس سفیدم ، وای واویلاست گوجه و اون لک هایی که می ذاره اما اما وقتی شستمش بعضی هاش زودتر بعضی ها دیرتر و با شستشوی بیشتر تمیز شد بدون اینکه حتی نیاز به سفید کننده باشه. موقع شستن این به ذهنم رسید که
دل ما آدما مثل یه پارچه ی سفید می مونه و کارهای اشتباه و یا کارها و اتفاق هایی که به دلیل حواس پرتی و کم دقتیمون می افته مثل لکه های روی پارچه ست. گاهی ما فکر می کنیم دیگه هیچی اون لکه رو از بین نمی بره اما شدنیه، به تلاشت بستگی داره برای جبران.
می دونی برداشتم چی بود؟ اینکه خدا باز و باز بهم هشدار داد که وقتی اراده کنه حلله، فقط اگر بخواد که ببخششه و اوضاع رو رو به راه کنه و اگر تو تلاشت رو برای جبران بکنی.
شکرت رفیق دوست داشتنی من. خدایا می شه این شبا تو هم برای من و دوستام دعا کنی؟ ممنونم.. بوس بوس و بوس و بوس. مرسی و ممنونم و سپاس عسل.
نوشته شده بوسیله تبسم
18. شهریور 1388 02:33
همیشه به ما گوش می دی می دونم ، گفتی این شبا عزیزن ، دلایلش احتمالا زیاده اما برای ما یه راه باز کردی که دسته جمعی نیایشت کنیم. درسته اکثر ما توی این شبا حاجت هامونو ازت می خواییم اما تو می دونی این خودش یه جور سپاسگزاریه، سپاس از کسی که ذاتشه که اجابت کنه، عشقشه که به صدای که می خوندتش جواب بده
عزیزم، مونای خوشگل مهماندارم گفته توی بیمارستان ها مریضی نمونه. من خیلی خیلی بد بودم چون همیشه ی گفتم مگه می شه همچین چیزی؟! یهو با خودم گفتم آهای تبسم خداستا، براش به اندازه ی پلک زدن تو هم سخت نیست . منو ببخش. منم ازت م یخوام خدایا همه ی مریض ها رو از درد رها کنی،کاری کنی همه در آرامش شاد باشن، از صمیم قلب احساس رضایت و شادی داشته باشن، شاکی نباشن، غصه دار نباشن، کاری کنی شاد باشن و تو رو صدا بزنن نه غمگین و گرفتار
اصلا کاری کن گرفتاری برای شادی باشه. خدایا همه ی ما رو به راه راست هدایت کن، پیشمون بمون.کمکمون کن قدر تو رو ، قدر خودمون رو بدونیم، قدر با هم بودنامون، توی این دنیا بودنامون.
خدایا من زیاد بلد نیستم دعاهای خوب خوب بکنم اما یکی یادم داد وقتی نمی دونم دقیقا چی بخوام ازت بخوام خدایا همه ی چیزهای خوب ، بهترین حالتهات رو، بهترین دعاهات رو، بهترین هدیه هات رو به همه بده.
و یادت بمونه دوستت دارم و ازت خیلی ممنونم.
باورم نمی شه یه سال گذشت. سال پیش یادمه په حالی داشتم.الان ببین په آرومم.یادم نیست چه جوری گذروندم فقط آرامش یادمه.سال پیش رو رو هم خودت به بهترین وجهی که می تونی بهم هدیه کن. من بهت اعتماد می کنم، اعتماد دارم چیزی نمی دی که بد باشه.
همیشه بخندی عزیزم.بوس
و اما:مونای مهماندار عزیزم
نوشته شده بوسیله تبسم
17. شهریور 1388 15:23
'''حمید مصدق خرداد 1343"
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
و اما : این شعر رو زهرا جونم برام ایمیل کرد . اینجا این شعر رو چون خیلی لذت بردم از خوندش هدیه می دم به استاد کوچولو به پاس تموم شعرهایی که برام می خونه و باعث می شه خدا همین جور تند و تند منو ببوسه. پس یه بوسه خدا برای استاد کوچولو و همه ی شما.