؟!

نوشته شده بوسیله تبسم 30. مهر 1388 23:56

توی دنیا دو نفر باش یکی واسه خودت و یکی برای دیگری
واسه خودت زندگی کن و برای دیگری زندگی باش . . .

************

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .
( وین دایر )

*************

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد*

*************

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ایست
ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است

****************

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید داشته باش . .

 

* به نظر من نباید بذاریم اینجوری باشه!

برچسب ها:

دلت می آد ؟!

نوشته شده بوسیله تبسم 29. مهر 1388 17:31

دلت مي ياد؟
خدا داره نگات مي كنه. مي دوني كه خيلي دوست داره و ناراحته. همش منتظره ببينه كي صداش مي كني. اين حرفا رو نزن. خدا حواسش به همه هست. به همه هم امكان اين رو داده كه از زندگيشون لذت ببرن. خودت بايد خوب نگاه كني. تو هم كه خوب نگاه كردن رو بلدي ... به 28 آبان فكر كن

اینا رو مهدیه توی کامنت  پستی که دیگه الان حذف کردم برام نوشته.خدا داره جوابمو می ده.

دیروز هم عمه م بهم می گفت بخند و با خنده از خدا هر چی دلت می خواد بخواه، گریه نداره که، بخند و از خدا بخواه حتما بهت می ده.

حرفهای مهدیه کلا نشانه بود. می خوام سعی کنم، می خوام راحت تسلیم نشم.

- امروز با خودم فکر می کردم یعنی حتی یه ذره؟! … بعدش گفتم با خودم که من خدا رو دارم، بچرخ تا بچرخیم، فقط کافیه اون اراده کنه :دی

 

و اما: همون حوالی 28 آبان قراره مهدیه رو ببینم اینه که اینه… :-) خیلی ها رو قراره ببینم از بچه ها. ان شاا..  خدایا آرزو می کنم همزاد کوچولوم رو هم بتونم ببینم حالا تصادفی یا هر چی، برنامه ش رو تو بریز خبرش رو بده . بوس.در ضمن معذرت می خوام گاهی ناراحتت می کنم.دوستت دارم دارو ندار من.

برچسب ها:

بهشت من، سر و صدای گنجشک های تو

نوشته شده بوسیله تبسم 28. مهر 1388 21:41

امروز توی مینی بوس وقتی برمی گشتم و زمین های کشاورزی و درخت ها و خونه ها و جاده و آسمونو همه و همه ی اینا به اضافه ی انواع مختلف آدمها رو می دیدم فهمیدم من توی بهشت زندگی می کنم. بهشت من خیلی زیباست، بهشت من صبح ها از یه جاده رد می شه که دو طرفش درخت داره و نور خورشید از لابه لاش می پاشه توی سایه ای که توی جاده ست، بهشت من کلی پرنده داره، یه پرنده که بهش می گیم “دم جنبانک” چون همش دمش تکون می خوره، پرنده هایی که از پنجره ی شرکت می بینمشون و می آن رویه لبه ی نازک دیوار نمی دونم چه جوری می شینن، پروانه هایی که تا بالاتر از طبقه چهارم پرواز می کنن،گل هایی توی خیابون، یه گیاه سبزی که نمی دونم اسمش چیه اما شبیه بوته ی خیاره و توی بتن های بغل جوب آب سبز شده،و از همه ی اینها که بگذری یه بهشت پر از آدمهای خندون و گریون، آرووم و عصبانی، مهربون و با دلی صاف…توی بهشت من حتی امروز توی جاده تصادف شده بود اما بهشت من حتی با تصادف هم هنوز بهشت بود و هست…

آها راستی امروز تا از بلوار رد شم بیام این ور، اینقد این گنجشک ها لای درخت توی بلوار سر و صدا کردن دلم غنج زد براشون! بعدم یه کامیون بزرگ رد شد بادش می خواست پرتم کنه انور بلوار :-)

چشام بهترن احتمالا، نمی دونم والا، امروز نمی تونستم به خورشید نگاه کنم یواشکی برام شکلک در می آورد…خورشید غروبه باور کنین ، گردیش خوب معلومه اما نورش شدیده.سردرد می گیرم دیگه این روزا…

خیلی چیزا بود که می خواستم بگم اما الان دیگه یادم نیست. از صبح که خواستم از خونه برم بیرون این آهنگ اجسان خواجه امیری همش توی ذهنمه نمی دونم چرا… من آرومم ؛ تو تنهایی / حقیقت داره دلتنگی…نمی دونی چقد سخته، تو پشت نبض دیواری، نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری…وقتی برمی گشتم آهنگشو گوش کردم،قشنگ بود…شاید شاید یه بار متنشو گذاشتم.

و اما: خدایا بذار…(همونی که در گوش ت گفتم…) .چقدر خوبه که تو هستی و اینقد بزرگی خیلی بزرگی.من اصلا ناراحت نیستم چون بهم گفت اجازه ندارم ناراحت باشم و من ناراحت نیستم تا تو بخندی و تا انرژی شاد دنیا زیاد شه چون سرش به شکرانه تو خیلی شلوغه و انرژی می خواد.چقدر خوبه که من تو رو دارم خدای خوشگله.انقد حس خوبیه،احساس قدرت می کنم…ممنونم و خیلی دوستت دارم.

 

برچسب ها:

مبارک باشه...

نوشته شده بوسیله تبسم 28. مهر 1388 10:37

مهدیه یه اس ام اس داد بهم که خدا لبخند زد و از لبخند خدا دختر آفریده شد...باقیش دیگه برای من بود مخصوصا. :دی

خلاصه کلا بی راه هم نگفته مگه نه؟ !

تولد حضرت معصومه  (س)  رو به همه تون تبریک می گم و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم. و روز دختر رو هم به همه ی دخترخانوم ها از کوشولو گلفته تا بُُژُلگ تبریک می گم.

بخند رفیق دلم باز شه. به قول احسان خواجه امیری : حقیقت داره دلتنگی...

برچسب ها:

:دی

نوشته شده بوسیله تبسم 27. مهر 1388 20:47

امشب از دست درد چشمام رفتم دکتر. گفتم برم یه چکاپی چیزی ببینم داغون نشده باشه. دکتر ضمن تشکر فرمودن تو چند کلاس درس خوندی آخه؟! آدم اکابر هم رفته باشه می دونه نباید زل بزنه توی خورشید و من همین طور دو نقطه دی تشریف داشتم و با پروویی گفتم آخه خوشگل بود! بعلاوه من اگر نمی خواستم هم باز نورش می خورد توی چشم، نمی شد کاریش کنم. عینک! معمولا عادت ندارم بزنم و یه دونه یدکی هم که گرفته بودم توی خونه جاش امن بود :-))

امروز رفتم توی کتابفروشی/لوازم التحریری کلی کتابها رو دیدم کیف کردم. فعلا چیزی نخریدم اما همین که گشتم توشون خیلی حال داد. خستگیم در رفت.

به جاش یه مداد رنگی ای که نوکش هفت رنگه هر کدومش خریدم واسه آبجی کفش دوزک خانوم. البته واسه دل خودم.

در انتها دکتر گرامی فرمودن نه چیزیش نشده چشمات واسه این دردش هیچ دارویی نیست خودش رفع می شه!!! دوست دارم محکم ببندمشون واااااااااای… آها راستی چشم چپم هم از راستی ای بهتر کار می کنه :دی اما کلا مثل چشای عقابن ماشاا… :)

خدایا، هی  هی، عزیزم، با یه نفس عمیق عمیق می گم شکرت و دمت گرم.

برچسب ها:

مثل خنده ی کفشدوزک خانوم…

نوشته شده بوسیله تبسم 26. مهر 1388 17:57

استاد کوچولو:

هر چی ماله این دنیا باشه تکراری می شه!   

تلاش برای فهمیدن بخشیه که شما باید انجامش بدین!

می گن ندانستن عیب نیست، نسرچیدن عیبه!

امروز روز گیج و شلوغی بود.از فردا دارم بیشتر درگیر می شم. خیلی جالبه. چی؟! حجم مطالبی که نمی دونم و زمانی که حس می کنم چقدر کمه و اشتیاقی که داره برای یادگیری برمیگرده. مرز موفقیت و سرخوردگی خیلی نازکه خیلی باید حواسمو جمع کنم و به خودم دلداری بدم.

و اما : خدایا خیلی ازت ممنونم. امروز آسمون غروب محشر بود دقیقا مثل خنده ی کفشدوزک خانونم. هر کاری کردم نشد ازش براتون عکس بندازم. خورشید گرد، ابرهای سفید و تیره با هم با شکل های مختلف و عبور و تابش اشعه های نور …ممنونم خدایا. راستی نمی دونم کفشدوزک خانونم حالش خوب خوب شد یا نه، لطفا بیشتر مراقبش باش چون اون یه جورایی همزاد منه. بوس واسه تو و کفشدوزک خانوم.

برچسب ها:

بیا اینجوری دست شیطون رو از پشت ببندیم…:دی

نوشته شده بوسیله تبسم 25. مهر 1388 21:57

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند*

*درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود.  پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است. ـ
سخن درويش اين چنين بود: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

برچسب ها:

من و تو و خورشیدت

نوشته شده بوسیله تبسم 25. مهر 1388 18:36

امروز غروبی که می اومدم خونه، اینقد خورشید زیبا بود و منم حال خاصی داشتم(بگو کی نداری :دی) جلو هم نشسته بودم توی ماشین خیلی نگاش کردم و نتیجه این شد که اون کیف ها تبدیل شده با این چشم درد. می دونم دختر عاقل که به خورشید زل نمی زنه اما خوب…دارین می گین دیگه عاقل!

اما فکر کردم این نتیجه های دیگه ای هم می تونه داشته باشه جز اینکه من دختر خیلی عاقلی نیستم.اگر گفتین؟!

مثلا صرفا بیش از حد جذب زیبایی شدن بی مراقبت چی می شه؟ خطر داره حسن.

مثلا فکر نکن همین جوری می شه توی نور غرق شد بی پرداخت هزینه ش.

مثلا از دست این خدا فقط این نیست که بعد از هر سختی آسانی باشه، حواستو جمع نکنی بعد هر آسانی هم سختی هست.

دیگه باقیشو شما بگین من چشام داره می ترکه :(

و اما: اینم یه بوس از اونایی که دوست دارن  واسه آقاجون و بابابزرگم که امروز و دیروز اومدن توی یادم، سلااااام، روحتون شاد و آرووم:

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید // من شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل // تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو

دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق // ای تو بالاتر از وهم این و آن بی من مرو

(مولانا)

برچسب ها:

تو که هر لحظه با منی، عشق منی…

نوشته شده بوسیله تبسم 24. مهر 1388 22:10

نمی توان به بهشت گفت زود فرا برسد و عمری طولانی داشته باشد، تنها می توان گفت بیاید و تا مدتی که قادر است بماند. *

اینم حافظ بیست امشب ما:با این بیت شروع می شه اگر بقیه شعر رو خواستین پیدا کنین:

“ فتوای پیر مغان دارم و قولیست قدیم / که حرامست می آنجا که نه یاراست ندیم

غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش / کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم

فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن / درد عاشق نشود به به مداوای حکیم

حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش / چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم ”

* از کتاب یازده دقیقه ی پائلوکوئیلو ، با اینکه خیلی با سانسور ترجمه شده اما حرفای خوبی داره.جا داره واقعا ازش تشکر بشه. اینکه یه مرد این کتاب رو نوشته عجیب و عالیه. شاد باش رفیق.

برچسب ها:

نوشته شده بوسیله تبسم 24. مهر 1388 13:09

چند روزه که همش توی ذهنم می نویسم. چقدر زیاد هم نوشتم اما مثل اینکه نمی خوان فعلا روی هیچ کاغذی مستند و ثبت بشن. بهشون احترام می ذارم و صبر می کنم براشون حتی اگر از زمان گفتنی ها بگذره.

پسربچه هه، توپش رو محکم بغل کرده و تنگ دیوار ایستاده و با یه نگاه خاص و ناراضی ای سرش رو انداخته پایین و نگام می کنه. وقتایی که با بی خیالی به دنیای اطرافش توپش رو، با بی اعتنایی به من، می کوبید به دیوار بیشتر دوست داشتم. چون الان می بینم که اونقدرها هم به من بی اعتنا نبوده، رها نبوده.بهم نمی گه، همونطور که نگفته تا حالا، با اینکه می خواد بایستم و بازی کردنش رو نگاه کنم کاری هم نمی کنه و می ذاره برم. و من حتی نمی خوام که بمونم، دلم می خواست وقتی سرگرم بازی بود می رفتم تا به خیال خودم متوجه نشه که می رم نه اینکه حالا با اون قیافه ش ایستاده و نگام می کنه فقط. اینجوری سختتره.اما یکی از بدترین عادت ها می دونی چیه؟ اینکه به دل کندن و رفتن و رها شدن و ترک شدن عادت کنی.و اینکه فکر کنی بقیه هم عادت می کنن و باور کنی که وقتی بری، پسربجه برای جبران نبودنت باز هم توپش رو این بار محکم تر می زنه به دیوار تا خودش رو فراموش کنه تا تو در فراموشی خودش گم بشی.

و اما: گاهی آدم خیلی حرفها رو نمی زنه و سوتفاهم ایجاد می شه، وای به حال اینکه حرف هم بزنی.

برچسب ها:

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است