نوشته شده بوسیله تبسم
1. آذر 1388 22:51
شاید باورتون نشه اما آسمون انقدر امروز بی نظیر بود که من نمی تونم حتی توصیف کنم...انواع ابرها و رنگ ها و نور خورشید و به همه ی اینا برف های زیبای کوه رو هم اضافه کنین
خدایا واقعا و واقعا و واقعا محشری، عشقی...
ممنونتم هوارتاااااااااااااااااااا
چند وقت بود که من خواب بودم؟ هیچی از گذشته یادم نیست و خوشحالم که الان تو رو دوباره حس می کنم . منم دلم برات تنگ شده بود. توی یه خلا ای رها و معلقم...حس عجیب و اما خوبیه. مرسی که هستی.بوس بوس
نوشته شده بوسیله تبسم
30. آبان 1388 22:17
چگونه گستاخانه ادعای عشق ترا دارم؟ کدوم عاشق شب هنگام راحت همچون من سر به بالین به خواب میرود؟
زهی خیال باطل که به موسی فرمود: "دروغ میگوید کسی که گمان برد خدا را دوست دارد
، ولی چون تاریکی شب در آید، خواب را بر حضورم ترجیح دهد"
کدام عاشقی انقدر پر مدعاست؟ کدوم عاشقی انقدر معشوقش رو از یاد میبره؟ کدام عاشقی اینقدر گله از معشوق دارد ؟ زهی لاف دروغ!
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ، عشق بازان چنین مستحق حجرانند
چه شده است که از هیچ نمیگذرم اما لاف عشق تو میزنم؟ مگر نه اینست که "لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون"
که به خدای یکسر نیک نمیرسید تا فدا کنید در راهش هر آنچه دوست میدارید؟ دل هرزگرد ما را با عشق تو چه کار؟
اما خودت کمکم کن
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند، بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند
پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو، از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
زان طره پر پیچ و خم سهل است گر بینم ستم، از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند **
** این یه نامه به خداست که من بی اجازه بازش کردم و خوندم، این که چرا خیلی خیلی تصادفی (از نظر من البته تصادفی) باید پیداش می کردم و باز و باز می خوندمش...فقط می تونم بگم شرمنده م کرد و به تو نزدیک تر، تویی که امروز اجازه دادی از پشت ابرهای تیره هم ماه رو ببینم... تو خیلی با من مهربونی و ممنونم که درک می کنی چقدر الان بیش از هر وقتی به بودنت و همراهیت نیاز دارم تا این تنهایی فقط پر از آرامش و تو باشه.دوستت دارم.بذار امشب توی بغلت بخوابم من خیلی بهت احتیاج دارم عزیزم می بوسمت.
نوشته شده بوسیله تبسم
30. آبان 1388 21:45
عجب بارونی...صداشو می شنوی؟!...لطافتشو حس می کنی؟! آرامشش رو ؟! عشقش رو ؟! ممنونم...
نوشته شده بوسیله تبسم
29. آبان 1388 19:43
آخیش، چقد حالم خوبه … شکرت خدا … خیلی خوب و باحالی . یَک ماچ گُنده :)
نوشته شده بوسیله تبسم
29. آبان 1388 16:18
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیاش آمده.
اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک میاندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
*******
پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم اين را پرسيد♥ من به او خنديدم♥ كمي آزرده و حيرت زده گفت♥ روي ديوار و درختان ديدم♥ بازهم خنديدم♥ گفت ديروز خودم ديدم♥ مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد♥ بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتي غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بي گمان مي فهمي♥ پنج وارونه چه معنا دارد
نوشته شده بوسیله تبسم
24. آبان 1388 22:56
الهی کما احب ، فجعلنی کما تحب…
نوشته شده بوسیله تبسم
23. آبان 1388 13:19
گاهی آدم توی زندگیش چه احساس غمگین بودن ملایم و آرومی داره ...
حسی که بخوای کنار رودی یا بالای کوهی و یا توی یه دشت سبزی تکیه بدی به یه درخت و زیر آفتاب آروم بشینی و ...
نمی دونم البته در همچین شرایطی چرا غمگین آخه؟! اما خوب حس حساسیه...
نوشته شده بوسیله تبسم
22. آبان 1388 16:40
امسال این درخت پرتقال دوست داشتنی ماشاا… سنگ تموم گذاشته، دستش و دستت درد نکنه:دی
این گل عزیز هم امسال اولین سالشه که توی حیاط ما داره گل میده، پارسال که خریدمش خیلی نگران بودم که زنده بمونه. خدایا شکرت.هنوز خوب باز نشده…

نوشته شده بوسیله تبسم
21. آبان 1388 23:11
نوع جدیدی از دوست داشتن رو انتخاب کردم (مطمئن نیستم من کشفش کرده باشم :دی) خلاصه اینکه خیلی باحاله . یعنی به معنای واقعی احساس خوب داری فقط نه اینکه نگران باشی همش، دوسم داره و نداره و می ره و نمی ره و از این حرفا نداره توش. انقد کیف می ده …
چه نوعی؟ گفتم که نوع جدیدی از دوست داشتن!! :دی (آدمک خبیس(با کدووم س،ص،ث؟!!!)و خنده ی شیطانی یوهاهاها!)
نوشته شده بوسیله تبسم
21. آبان 1388 20:03
** امروز داشتم به پاهام نگاه می کردم! خیلی محشره اینطور فکر نمی کنید؟! پاهای به این کوچیکی وزن ما رو تحمل می کنه و ما رو از دشت های صاف و ساحل های شنی تا کوههای مرتفع و سنگ لاخ ها همراهی می کنن. واقعا خدا حرف نداره. می گم خدایا حالا فک نکن ما همش گلایه می کنیم که چرا اینجوری شد و چرا اونجوری، خیلی بی انصافیم و خوبیهای زیادت رو نمی بینیم. دمت گرم رفیق شفیق. بوس.
** امروز توی مینی بوس فکر می کردم خدایا ، اینکه گفته بودم تو هم خودخواه و مغروری…به نظرم حق داری که باشی چون واقعا تو و فقط تو چون که یکتا و این همه قدرتمندی حق داری اگرم همچین حسی داشته باشی، اما یکی مثل من به چی م می نازم که هر چی دارم هدیه و امانتیه از تو و هر وقت اراده کنی من دیگه ندارمش چه داراریی هایی که کمکم کردی به دست بیارم و چه همین نگاه م و چه حتی چشمانم. ممنونتم . بوس.
** خدایا می دونم دارم چیزی بدیهی ای رو می گم اما بذار برات بگم که تو از همه و همه بهتری هرچند با وجود همه ی این دونستنی ها من قدرت رو نمی دونم. تویی که با تمام رفتارها و کارها و تصمیم هایی که من غیر عمد و با نیتی خالص و پاک گرفتم اما بعدا فهمیدم اشتباه بودن، منو می بخشی و کنارم می مونی و سرزنشم نمی کنی و در عوض کمکم می کنی و دستم رو می گیری و منو قدم قدم جلو می بری تا راه های بهتری رو پیدا کنم. تویی که منو خوب درک می کنی و تنهام نمی ذاری هر چقد هم کامل نباشم. تویی که مثل من فقط حرف نمی زنی و عمل می کنی، به همه ی حرفهایی که می زنی عمل می کنی. اگر می گی می بخشم، می بخشی، اگر می گی همراهتم، همراهمی، اگر می گی دوستمی، تا ابد دوستمی، و و و …تو فکر می کنم تنها تنها یکتایی هستی که شعار نمی ده و حرف نمی زنه و تکرار نمی کنه! نمونه ش خود من!!! اعتراف فک نکن ساده ست.شرمندگی فک نکن ساده ست.
** عشق بازی را تحمل باید ای دل پای دار / گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت….حافظ امروز ما :دی
** من با تمام ضعف هام و لرزش هام با بودن تو به وسعت اسمم بزرگم و ازت ممنونم که با نفس کشیدن در درونم به من نیرو می دی. دوستت دارم. کمکم کن که همیشه از صمیم قلب راضی به رضای تو باشم، به من صبری زیبا بده و با من صبور باش. برای من صبر کن . تویی که تنها عشق منی و حس رهایی این روزهام ماله تو و به خاطر وجود توست. کمک کن بد قضاوت نشم.کمک کن درکم بیشتر شه و توقع م هنوز کمتر.کمکم کن باعث ناراحتی دیگران نشم. کمک کن همونی باشم که تو می خوای.برای خاطر داوودی سفید حیاط ممنونتم، بابت زیبایی و بوی بی نظیر و دیوونه کننده ی گل سرخ ها، به خاطر هلال نازک ماه که صبح ها که می رم توی حیاط قبل هر چیزی، قبل دیدن برف روی نوک کوه، چشمم می افته بهش و این نیشم تا بناگوش باز می شه. به خاطر مامان مهربون نازنینم و بابایی محکم و همیشه همراهم. به خاطر آبجی های کلک و داداش یکی یه دونه ی شیطونم. به خاطر فروغ … به خاطر خیلی چیزا ازت ممنونم. دوستت دارم خیلی دوستت دارم. تنهامون نذار.
**** بابت چه چیزهایی ازش ممنونین؟!