منزل حافظ کنون بارگه پادشاست / دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

نوشته شده بوسیله تبسم 22. مرداد 1389 00:07

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

برچسب ها:

اومدن ماه رمضان مبارک :) بدو بریم مهمونی خدا :دی

نوشته شده بوسیله تبسم 20. مرداد 1389 09:29

همه روز روزه بودن         همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن             سفر حجاز کردن
شب جمعه ها نخفتن بخدای راز گفتن            ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن             ز مناهی و ملاهی همه احتراز کردن
ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن                   دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به خدا که هیچ یک را ثمر آنقدر نباشد              که بروی نا امیدی در بسته باز کردن*

* دقت دارین دیگه گفته ثمر آنقدر نباشد  نگفته خوب نیستا گفته باشم  :دی هر چیزی جای خودش رو داره سوتفاهم نشه :)

برچسب ها:

خیلی خیلی خیلی ممنونم

نوشته شده بوسیله تبسم 18. مرداد 1389 10:59

خدا رو شکر.

معذرت می خوام اگر باعث ناراحتی و نگرانی تون شدم. مامان بزرگم به سلامتی عملش رو پشت سر گذاشت، حالا باید دعا کنم که زودتر بتونه دوران بعد از عمل رو هم به سلامتی طی کنه.

ممنونم. خدایا ممنونتم. از شما هم ممنونم.

برچسب ها:

خدایا …

نوشته شده بوسیله تبسم 16. مرداد 1389 18:33

خدایا نمی دونم دفعه ی پیش که اینقدر در برابرت احساس عجز کرده بودم کی بود…ولی امروز این احساس توی اوجه… به بیچارگی من رحم کن… من جز خودت به هیچ کس امید ندارم و جز درگاه خودت به هیچ جا پناهی نیست… می دونم باید بهت اعتماد کرد، می دونم مرگ و اومدن پیش تو نهایت سفر همه مونه، ولی خدایا برای مادربزرگ من الان زوده، یعنی برای من زوده که اون الان بیاد پیشت، تو می دونی اون چقدر دوست داره بیاد پیشت ولی…خدایا برای من، همین یه مامان بزرگ رو باقی گذاشتی، و برای خانواده مون همین یه بزرگ رو…الان نگیرش، لطفا الان نگیرش…خدایا هیچ کاری از دستم برنمی آد و در برابر خواست تو هم کاری نمی تونم بکنم، جز رضایت که اینم چون می دونم خواسته ی مامان بزرگمه…رضایت تو…

امام حسین (ع) ، از عشق مامان بزرگم به خودت خبر داری، امروزم حتما وصیت هاش رو شنیدی که نصف بیشترش در مورد تو و مراسم تو بود، خواهش می کنم شفاعتش رو بکن…

من خیلی می ترسم، اینبار خیلی می ترسم…

برچسب ها:

گاه برای ساختن باید ویران کرد…*

نوشته شده بوسیله تبسم 15. مرداد 1389 00:10

بابایی برای تعمیر ِ اتاق پذیرایی شروع کرد به داغون کردن کف ِش و تا یه جایی دیوارش، بهش گفتم بابایی چقدر خرابکاری شد! گفت تا خراب نشه که درست نمی شه!

* با تشکر از فرشته ی خودم.

برچسب ها:

نگران نباش ، نترس…

نوشته شده بوسیله تبسم 12. مرداد 1389 22:00

باور کن از این ستون به اون ستون فرج ه! مگه نه اینکه خدا هست؟! بخند…هنوزم گل ها از دل خاک سر برمی آرن…

برچسب ها:

خدایا واقعا شکرت این روزها ، گفته باشم خیلی باحالی مرسی

نوشته شده بوسیله تبسم 8. مرداد 1389 00:15

این روزها فکر می کنم کلا من خیلی توی زندگیم اشتباه می کنم!  حالا هرچی، منظورم اینه اگر بخوای به اصلاح فکر کنی از خودم بایستی شروع کنم به جای اینکه اینقد منتقد باشم اونم چی از بیرون گود!

مثلا زود از کوره در رفتن و اینکه نتونی خودتو کنترل کنی به درستی، خودش یه اشتباه که می تونه منجر به اشتباهات بعدی بشه!

مثلا پرحرفی! یه اشتباهه که می تونه نتایج خوبی نداشته باشه ، مثلا خیلی چیزای کوچیک به ظاهر کم اهمیتی که در حقیقت هم حواسمون نیست بهشون در حالی که خیلی مهم هستن…نگاهها، رفتارها، حرفهای ظاهرا ساده! طرز حرف زدن و و و …

خلاصه اینکه شما رو نمی دونم ولی من بهتره تا خیلی شووت! نشدم بیشتر حواسمو جمع کنم!!!

هیچ ربطی هم نداشت اینایی که نوشتم به هیچی! عجیبه صفحه رو باز کردم فقط شروع کردم به نوشتن که یه چیزی نوشته باشم!!! چی شد! :دی

برچسب ها:

یعنی می شه وقتی می آی من باشم؟

نوشته شده بوسیله تبسم 3. مرداد 1389 01:32

هر چقدر که به تولدت نزدیکتر می شیم، ماه زیبا و زیباتر می شه… نگو که به خاطر مبارکی قدمهات نیست مَهدی (عج)

تولدت مبارک، به همه مبارک،خدایا به تو هم مبارک و هم ممنون :)

می دونی انقد بزرگی که باید تو در حق ما دعا کنی و آرزو کنی… من انقد کوچیکم که چیزی ندارم برای تولدت بهت هدیه بدم جز اشکم که از دلتنگی برات، جز لبخندم که از بودنته… و نهایت همه ی اینا خودخواهی منه که همش به خاطر خودمه خواستن اومدنت…

ولی باور کنی یا نه، میون تمام خودخواهی هام برای اومدنت ، دلم می خواد تو هم زودتر از رنجی که به خاطر ما می کشی، و می دونمم راضی هستی به خواست پروردگارت، رها شی… هرچقد من کوچیک باشم و بزرگیت رو نفهمم این آرزوی بچگانه ی منه که فکر می کنم تو هم دلتنگی و دوست دارم دل تو هم تنگ نباشه…

دوستت دارم و واقعا آرزو می کنم این سه شنبه بیای…آمین

برچسب ها:

مرگ مثل رستگاری برگ …

نوشته شده بوسیله تبسم 3. مرداد 1389 01:12

چیزهای زیادی هست که این روزها دوست دارم در موردشون بنویسم، نمی دونم چرا اما این کارو نمی کنم…یکیش همین مرگه…

نه اینکه مشکلی با مردن داشته باشم…گاهی حتی حس می کنم آماده شم هر وقت که خدا بخواد ، شاید حتی گاهی حس می کنم چقدر خوبه اگر زودتر باشه و منو ببره پیش خودش… ولی ترس، می ترسم می دونی از چی؟ اگر اونقدر بد بوده باشم ، خوب نبوده باشم که منو ببره پیش خودش چی؟ کجا می رم؟ چه جوریه؟ این ندونستن…اینکه به هرحال هر جایی بری که پیش اون نباشه، بی شک خیلی وحشتناکه…

یه زمانی، گاهی ترس به خاطر این بود که منو بذارن توی دل خاک و برن و تنهام بذارن… واقعا تنهام اون موقع ؟؟

ترسهای اینجوری، از اینکه کجا می رم، چه جوری می رم ترسناکتره برام تا سخت بودن دل کندن از این دنبا و آدمها و زندگی ای که دوسش دارم… چون در هر حال همه مون می ریم …

یکی از دوستام که یه بار از ترس م براش گفتم، یه دعای قشنگ برای مردنم کرد… چه جوری مردنم، رفتنم، سفر کردنم… منم براش همونو خواستم همونجور که خودش خواست… عجیبه ولی خیلی آرامش بخش بود… کم پیش می آد کسی در این زمینه های خاص روحیت درکت کنه و بی ترس با زبون روحت حرف بزنه … می دونی گاهی حس می کنم حتی اگر منو بذارن توی دل خاک بازم من اونجوری مُردم و رفتم که دعا شده برام… حس نمی کنی انگاری خدا خواسته که باهام حرف بزنه و بفهمونتم؟

بعد که این روزا نمی دونم چرا دوباره بهش فکر کردم*، به مردن، به رفتن، دل کندن، ترسش… دوباره  دوستت هست که  اینو بهت نشون بده: نیایش شهید چمران قبل از شهادت

بعد می دونی با خودم چی فکر کردم؟ اینکه بستگی داره چه جوری به مرگ نگاه کنی و چه جوری باورش کن و چه جوری ایمان داشته باشی… اگر ایمان داری که با مرگ از دلبستگی های مادی این دنیا رها می شی و به آرامش می رسی، به اینکه به جایی برمی گردی که ازش اومدی، به خونه… دیگه نباید نگران چیزی باشی…

مثل برگ بی تابانه، می رقصی و با شور و شعف توی دست باد از وابستگی رها می شی و به آرامش می رسی…اونی که فک می کنه برگ با جدا شدن از شاخه به سوی پوسیدگی و نابودی می ره، کمال و تکامل روحش رو در صدای خش خشش زیر پاها نشنیده و ندیده…اینطور فکر نمی کنی تبسم خانم؟!

* الان فکر کنم فهمیده م چرا بهش فکر کردم… به خاطر مامان بزرگم، که اینقد بی تاب رفتنه…بی تاب رفتن به خونش!

توی مطب دکتر یه مامانبزرگ نازنینی اومده بود که خیلی سنش زیاد بود و خیلی هم مریض و درد داشت…با خودم گفتم مرگ و رفتن در یه قدمی همه ی ماهاست، سایه به سایه همراهمونه، اما تا ادمهای این سن رو می بینیم این فکر رو داریم که به رفتن نزدیکه…با خودم فکر کردن چه حالی داره که با این سن خودت بدونی اما نگی، و بدونی بقیه هم می دونن اما نمی گن که رفتنت نزدیکه… می ترسی؟نگرانی؟ می گی کاش بهتر بودم؟ به نظرم خیلی حس سنگینی باید باشه…حسی که بارش رو باید به تنهایی به دوش بکشی چون اکثرا  غرق در روزمرگی رفتن رو دور می بینن…

چرا با اینکه می دونیم آسایشه، می دونیم به هر حال می رسه، برامون هولناکه؟ چرا دوست نداریم عزیزامون برن در حالیکه انقدی طول نمی کشه که ما هم بریم؟ نمی دونم فکر می کنم اینا همش سوالهای استفهامی انکاریه و همه مون به یه نوعی جواب رو می دونیم اما باز…

برچسب ها:

یه دشت سبز که به آسمون وصله و یه درخت روی یه تپه داره…

نوشته شده بوسیله تبسم 1. مرداد 1389 12:48

برچسب ها:

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است