حقیقت خالص، حقیقت سمی …

نوشته شده بوسیله تبسم 19. اسفند 1388 21:18

گاهی یه چیزی مثل جوهر با آب مخلوط می شه که به راحتی قابل تشخیصه . گاهی هم یه ماده ی بی رنگ و بی بویی با آب مخلوط می شه که به راحتی نمی تونی تشخیص بدی چی توشه یا اینکه اصلا چیزی توش هست؟

بعضی سم ها هستن که اینجورین و به سختی قابل تشخیصن و اثرشون هم ذره ذره ست و طوری کار می کنه که همه چی طبیعی به نظر می آد … حتی گاهی بعد از کالبد شکافی هم علت مرگ مثلا سکته ی قلبی تشخیص داده می شه در حالی که این از اثر ذره ذره ی اون سم ه بوده . حواس و مراقبت جدی ای می خواد برای اینکه بفهمی جریان از اون سمه آب می خوره و تازه بعدش فهمیدن فاعلش …

خورشید همیشه به اون آب زلال می تابه اما همه چی اونطور که به نظر می رسه نیست . زمان یکی از تجزیه کننده ها و روشن کننده هاست اما و اما و اما گاهی در زمان اگر دقیق و بی نهایت ریز بین و رها نباشی ممکنه چیزهای باارزشی رو از دست بدی که همیشه قابل بازگشت نیستن.

می دونی چی می خوام بگم رفیق؟! و بگو چه رازی در نگاه دو نفر نهفته ست وقتی به یه چیز مشترک نگاه می کنن اما چیزهای متفاوت می بینن ؟  وضوح همیشه به معنی خلوص نیست یا شاید بشه گفت حقیقت همیشه همون واقعیت نیست و واقعیت همون حقیقت…

برچسب ها:

برای تو که نه تنها خدای من که عشق منی، عاشق با وفا و همراه من

نوشته شده بوسیله تبسم 18. اسفند 1388 14:36

یادته یه بار همین جا گفته بودم از یه دوستی که معشوق در سایه سار عاشقه که می باله و معنا پیدا می کنه؟ هر روزی که می گذره بیشتر می فهمم که تو چقدر عاشقی خدای عزیز دوست داشتنی من. و من ، سعی می کنم در سایه ی تو ببالم و معنا پیدا کنم. دارم سعی می کنم معشوق خوبی برات باشم . چقدر امروز حس می کنم دوستت دارم. چقدر امروز حس می کنم قلبم ، تمام وجودم از تو پره ، چقدر امروز به من نزدیکی و چقدر خدایا حست می کنم و تا چه حد حس تنهایی ندارم. به هر طرف که نگاه می کنم تو ایستادی و عاشقانه و آرووم بهم لبخند می زنی…حالا می فهم تمام روزهایی که من فکر می کردم چقدر سخت بودن و گذشتن برای این بود که این لحظه رو خوب بفهمم . عشق ها رو ببینم و روح ها رو تا وقتی به تو رسیدم بفهمم چقدر در برابر تو کم ن. بفهمم اونقدر بزرگی که اون عشق ها رو نه تنها انکار نمی کنی یا زیر سوال نمی بری که جزئی از خودت می دونی برای رسیدن به خودت، برای فهمیدنت. واقعا بعضی از خوشبختی ها دیدنی نیستن لااقل نه با چشم سر. مثل عشق بازی تو.مثل دلبری های من. مثل الانی که با این آهنگ باهات می رقصم، برات می رقصم و می خندم با لبخند تو. بذار برات این شعر و بنویسم. می دونم خیلی شعرها برات نوشته شده اما می خوام یه شعر ساده ی عاشقانه ی به ظاهر معمولی بهت بدم اما پر از حس و حرف. تو که رنگ بهاری توی زندگی من… دوستت دارم عزیزترینم.

تو از چرخش یک رقص
توو خلوت شبانه
یا از متن یک تصویر
لوند و دلبرانه

تو از کجا شکفتی
تو از کجای قصه
که شب نیلوفری شه
مثل دنیای قصه

از آفاق کدوم قصه شکفتی
که هم پرواز رویا نازنینی
که مثل شوق آزادی زلالی
مثل حس رهایی دل نشینی

شب از اسم تو گلبارون
من از عطر عبور تو
نگاه آینه پر شد از
گل سرخ حضور تو

ردای عشق پوشید
شب خاکستری پوش
چراغون شد از آواز
حریم سرد خاموش
منو خاکستر شعر
تو و گلباد روشن
به بادم دادی اما
نجاتم دادی از من

شاید بتونین این آهنگ زیبای خدای منو که استاد بیژن مرتضوی خونده از اینجا دانلود کنین.

واما: وقتی واقعا یکی رو دوست داری ، دلت می خواد همه دوسش داشته باشن، همه خوبی هاش رو ببینن، از اینکه ببینی دوسش ندارن یا نمی بیننش اذیت می شی ، می خوای که به همه نشون بدی اون بهترینه… شاید گاهی فکر کنی نه می خوای منحصرا ماله خودت باشه و کسی دوسش نداشته باشه…اما گفتم وقتی واقعا یکی رو دوست داری…اون موقع در کنار اینکه همه دوسش دارن تو که مدعی هستی، بیشتر خوبی هاش رو می بینی پس بیشتر هم دوسش خواهی داشت… بیشتر و بیشتر و شک نکن که دلها به قول کلاه قرمزی به هم تونل دارن :)  و شک نکن خدا دل بزرگی داره خیلی بزرگ… هر چقدر می خوای دوسش داشته باش بازم جا داره برای بیشترش… خدای من خیلی نازه ، دلم می خواد همه دوسش داشته باشن و ببینن چقدر نازه حتی وقتایی که عصبانی می شه… خیلی عالیه که اون تکه ، یکتاست . باورتون می شه با یکی شدن باهاش هر کدووم ما به نوعی یکتا می شیم…

 

برچسب ها:

به کجا چنین شتابان… گون از نسیم پرسید…

نوشته شده بوسیله تبسم 17. اسفند 1388 20:28

و اما: فذكر إنما أنت مذكر لست عليهم بمصيطر

دارم حس میکنم نورو که همزاد نفسهامه

برای من سرآغاز ی به معنای سرانجامه

از این خواب زمستونی شیبه غنچه پامیشم

دلم گرمه که با خورشید ، دوباره همصدا میشم

امید، آغاز این راهه رهایی، نقطه ی آخر

حقیقت داره پس عشقو، باید باور کنم باور کنم باور

منم مثل پرستوها که برمیگردن از صحرا

دارم ابرارو میشمارم به شوق دیدن دریا

  من از آئینه میپرسم مسیر روشنی هارو

غبار از چهره میگیرم میخوام زیبا بشم از نو

یه عالم آرزو دارم برای بودن و موندن

دوباره خوندنی میشه کتاب لحظه های من

دارم حس میکنم نورو که همزاد نفسهامه

همزاد نفسهامه

برای من سرآغاز ی به معنای سرانجامه

معنای سرانجامه*

* اینم لینکی که خودم ازش این آهنگ رو با صدای استاد افتخاری دانلود کردم

برچسب ها:

خدایا نمی دونم چرا اینقد دوسم داری اما مرسییییییییی، عاشقتم. ماچ!!

نوشته شده بوسیله تبسم 17. اسفند 1388 01:16

برو این ناصح مجنون ز پی کار دگر

نقش بر آب مزن، کار من از کار گذشت

 

بهار و بوی تازگی و نو شدن و زندگی و طراوت و زنده بودن و نفس تازه و امید و تازه شدن. بی خیال بابا. خداییش دو روزه دنیا LaughingFoot in mouth

فکر نمی کنی اومدن بهار برات یه نشانه باشه؟ جوونه بزن رفیق از یه درختی که توی زمستون مثل چوب خشک شده و پاش توی زمین گیره کمتری؟! نیستی به جان خودم.

بخند بینیم ..بوی عید ، بوی شیشه شور، عطسه های بهاری ، هوای متغییر، پذیرایی از مهمونا، کلی روبوسی!، عیدی !!!Tongue outWink

برچسب ها:

عجب بارون نم نم ریز زیبایی…

نوشته شده بوسیله تبسم 11. اسفند 1388 00:22

عروسی حسین ِ ، پسری که در کودکیش آزمایشی بود برای اطرافیانش، والدینش… پسری که خدا دوباره اونو به مامان و باباش بخشید…پسری که از یه بیماری ناامید کننده نجات پیدا کرد…خدا نجاتش داد…

و مادرش و باقی خانواده امشب بعدِ سالها که از روزهای درد و رنج و زجرش می گذره ، وقتی توی دستاش حنا می ذاشتن همه با هم گریه می کردن…

اشکی که از شوق ِ و از روی سپاس از تو… واقعا ازت ممنونم واقعا ممنونم…

سید حسین کوچولوی دیروز ما، امروز داماد شده… خدایا در باقی راه زندگیش هم حفظش کن و همراهش باش. آمین

و اما: برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.پرهایش را بزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

برچسب ها:

تنها راهی که می تونم از این همه خوبیت سپاسگزاری کنم اینه که شاد و پر انرژی باشم، همونی که آفریدی :دی

نوشته شده بوسیله تبسم 8. اسفند 1388 23:52

من خیلی خوشبختم. خیلییییی. خیلی خیلی خیلی… خیلی خوشحالم خیلی زیاد

بوم! مثل یه بمب انرژهای خوب .

امشب شنگول و منگول و حبه ی انگورم!!

تازه ماه رو دیدین امشب؟ وای وای وای باورنکردنی وسط ابرها زیبا شده ، این روزا اصلا انگاری خدا بهترین قلم موهاشو با زیباترین احساس ها و هنرمندی هاش جمع کرده .

خلاصه خواستم شما رو هم سهیم کرده باشم. از زندگی که خدا بهتون داده ، از این فرصت برای زنده بود درست لذت ببرین. واقعا خدا بی نظیره فقط کافیه بخوای ببینی… منم مسائل روزمره ی خودم دارم، کی نداره؟! اما در برابر کسی که آفریده ت، کسی که بخوای یا نخوای همراهته، اونا هیچی نیستن هیچی… و من می دونم اون می خواد هنوز خوبی ها و نعمت های بی نهایتش رو که برای ما آفریده کشف کنیم و یه شاکر واقعی باشیم :)

خیلی اشتباه می کردم که همون گاهی رو واسه چیزای بی جهت، غصه می خوردم و یا شاکی بودم با اینکه این همه نشانه هست و این همه خدا گفته با ماست و این همه که بهش اعتماد داشتم و دارم. پس اجازه بدین انرژی های مثبت و شاد درونتون که بهتون قول می دم و تضمین می کنم که کم هم نیست آزاد شه…

بذارین خدا بخنده اونوقت واقعا نمی شه تصور کرد چقدر دیگه همین دنیا می شه که زیبا بشه. :)

راستی دقت کردین همین تشکر کردن چه حس خوبی به آدم می ده؟! بخند رفیق

برچسب ها:

همه فصلاش پر از شگفتی...

نوشته شده بوسیله تبسم 7. اسفند 1388 13:14

رفته بودم توی باغچه، کلی گل ریز در اومده لا به لای علف ها. بعد دلم خواست گل می بودم حتی اگر عمرم کوتاه باشه، حداقلش که کم هم نیست این می بود که یکی از دیدن زیبایی من لبخند روی لبش می نشست ، یه نماینده ی زیبایی و قدرت خدا بودم بی اینکه توان اذیت دیگران رو داشته باشم. درسته گل ها هم خار دارن برای دفاع از خودشون اما ...خوب.

این البته نشان راحت طلبی می تونه باشه چون قبلا هم به این فکر کرده بودم که چه موهبتیه انسان بودن. اینکه می تونی بینی و بشنوی و حس کنی و درک کنی و بفهمی که توی این دنیا چه خبره، اینکه آزادی مثل پروانه...راستی پروانه ها هم پیداشون شده...بابایی حتی گفته چند روز پیش پرستو دیده...

 

در نهایت به این رسیدم که آدم ها هم مثل گل هستن، اون گلهای ریز باعث شدن فکر کنم چه آدمها ی خوب گل واری رو  از کنارشون گذشتم بدون اینکه دیده باشمشون؟ درست مثل وقتایی که از کنار یه دیوار رد می شی و اون گل زیبا رو کنارش نمی بینی...

حتی دیدن گل ، دیدن اندازه ی زیباییش ...واقعا به نگاه آدم ها، قلبشون و روحشون و میزان گشوده بودن در برابر خدا بستگی داره...به میزان شناختت از خودت که می شه از خدات.

کاش همیشه گل ها رو ببینیم واقعا ببینیم.

و اما : درخت هلو ی حیاطمون شکوفه داده، شکوفه های صورتی و این در حالیه که دو تا شاخه بالاترش هنوز برگهای نارنجی پاییزی بهش چسبیده و بعضی از شاخه هاش لختی زمستون رو داره.

می تونی بهش ایمان نیاری؟!!

برچسب ها:

مثل رابطه ی دو طرفه ی دو شرطی

نوشته شده بوسیله تبسم 6. اسفند 1388 22:02

این شعر رو داشته باشین:

 

ساخت ایزد جهان را اینچنان:

نام مجنونان بماند، نِی لیلیان

هر که را خواهی که فخر افزون کنی

 جان بسوزانی و دل پر خون کنی

 هر که را خواهد به نامی ماندگار

سوزدش در عشق، والا کردگار

لیلیان شیرین گر افسانه اند

خسرو و فرهاد فروغ خانه اند

خون فرهاد چون بخاک آزین شدی

در کتاب عشقِ او شیرین شدی

 هر چه پر شد دل ز حرف عاشقان

 پاک شد از خاطرات لیلیان 

  لیلی و شیرین بخون عاشقان  

  شهره مردم بگشتند این زمان

گر نه مجنون بود از او شیدا ترین

 کی کسی بشناخت لیلی را چنین  

ای خوشا آندل که پر خون تر بدی 

 از دل فرهاد مجنون تر بدی *

 

یادمه یه زمانی یه جایی جمله ای نوشته بودم با این مضمون که خدا عاشق ماست، بعد یکی گفت فکر می کرده خدا معشوقه نه عاشق. مگه می شه خدا عاشق نباشه؟ وقتی این شعر رو خوندم بیشتر مطمئن شدم که خدا عاشقه. در تمام موارد عاشقی که یه پاش خدا بوده دقت کنین، همین طوره مثل مجنون و لیلی، فرهاد و شیرین. اسمی از طرف مقابل نیست همش خداست…استاد کوچولو می گه کلا محور و اصل و برنده عاشقها هستند و معشوق طفیلی وجود عاشقه. خوب پس اینم به اعجاب و شگفتی خدا اضافه کنین که در حلقه و صحنه ی عشق و عاشقی ای که از خودش شروع می شه خلاف اون چیزی که در ظاهر به نظر می آد این عاشق ها هستند که می بَرَن حالا هرچند توی معشوق همش ناز کنی.اما اینطورم نیست که این دو تا از هم جدا باشن، چون باز هم من معتقدم خدا در عین حالی که عاشقه ، معشوقه. یه نسبیتی بینشون هست. بین عاشق و معشوق.با نظر ساده می آد اما پیچیده ست چرا؟ خوب چون هر دوش به خدا وصله. واقعا گاهی نمی شه بینش مرزی پیدا کرد. همه ی اینا از اون روح و عشق خداست که درون همه ی ماها قرار داده. مایی که هر کدووممون یه تکه روح و عشق خدا رو همرامون داریم و اصلا از اونه که نفس می کشیم.

گاهی عشقش مجنون می شه و فریاد می زنه این همه موهبت رو و از وسعتش نمی تونه نگهش داره و می خواد فریادش کنه به دنیا، گاهی لیلی می شه و آیینه می شه برای بازتاب اون فریاد. چیزی که مهمه اینه باید اون عشق فریاد شه و باید بتابه به دنیا تا نورانیت و اولوهیت الهی آفرینشش رو ناب کنه و معنیش رو نمایان کنه.


جدای همه ی اینا، کی می تونه بگه معشوق، عاشق نیست؟! و عاشق، معشوق ؟؟!! یاد اون : تو خود حجاب خودی از میان برخیز و اینا افتادم.



* این شعری که خوندید از شاعر گرانقدر و و معروف اعصار، شاهزاده ی چندمین ِ ایران زمین، جناب استاد کوچولو می باشد.

برچسب ها:

ای نگاه آسمانی…

نوشته شده بوسیله تبسم 4. اسفند 1388 11:13

چون بهشت جاودانی...

ویرایش : مهندسین محترم ، روزتون مبارک !!Cool

برچسب ها:

چه خوبه که خدایا تو هستی…آخیش!

نوشته شده بوسیله تبسم 4. اسفند 1388 01:25

طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من  //  گر چه سخن همی برد قصه من به هر طرف

برچسب ها:

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

!!!! :D

csharpcorner.ir