نوشته شده بوسیله تبسم
7. اسفند 1388 13:14
رفته بودم توی باغچه، کلی گل ریز در اومده لا به لای علف ها. بعد دلم خواست گل می بودم حتی اگر عمرم کوتاه باشه، حداقلش که کم هم نیست این می بود که یکی از دیدن زیبایی من لبخند روی لبش می نشست ، یه نماینده ی زیبایی و قدرت خدا بودم بی اینکه توان اذیت دیگران رو داشته باشم. درسته گل ها هم خار دارن برای دفاع از خودشون اما ...خوب.
این البته نشان راحت طلبی می تونه باشه چون قبلا هم به این فکر کرده بودم که چه موهبتیه انسان بودن. اینکه می تونی بینی و بشنوی و حس کنی و درک کنی و بفهمی که توی این دنیا چه خبره، اینکه آزادی مثل پروانه...راستی پروانه ها هم پیداشون شده...بابایی حتی گفته چند روز پیش پرستو دیده...
در نهایت به این رسیدم که آدم ها هم مثل گل هستن، اون گلهای ریز باعث شدن فکر کنم چه آدمها ی خوب گل واری رو از کنارشون گذشتم بدون اینکه دیده باشمشون؟ درست مثل وقتایی که از کنار یه دیوار رد می شی و اون گل زیبا رو کنارش نمی بینی...
حتی دیدن گل ، دیدن اندازه ی زیباییش ...واقعا به نگاه آدم ها، قلبشون و روحشون و میزان گشوده بودن در برابر خدا بستگی داره...به میزان شناختت از خودت که می شه از خدات.
کاش همیشه گل ها رو ببینیم واقعا ببینیم.
و اما : درخت هلو ی حیاطمون شکوفه داده، شکوفه های صورتی و این در حالیه که دو تا شاخه بالاترش هنوز برگهای نارنجی پاییزی بهش چسبیده و بعضی از شاخه هاش لختی زمستون رو داره.
می تونی بهش ایمان نیاری؟!!